خاطرات و شیطنت های دوران مدرسه

منوی اصلی
آرشیو مطالب
آخرین مطالب
دیگر موارد
امکانات جانبی
درگیری
ن : محمدرضا ت : شنبه سوم مهر 1389 ز : 1:32 | +

آدم بیکار شیشه دلستر می شکونه میفته به جون دوستاش!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

.:: ::.
بوی گوسفند
ن : محمدرضا ت : چهارشنبه بیست و سوم تیر 1389 ز : 17:3 | +

یکی از روزهای خدا تو دوران سوم دبیرستان معلم نداشتیم یکی از بچه ها دلستر خورده بود تصمیم گرفتیم کاری کنیم که تو گینس ثبت بشه ته قوطی دلستر رو پاشیدیم رو تخته و تخته رو پاک کردیم چنان بوی گوسفندی گرفته بود هرکی میومد فکرمی کرد طویلس!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

.:: ::.
فیوز پرونه
ن : محمدرضا ت : شنبه بیست و نهم خرداد 1389 ز : 12:16 | +

تو اردوی شبانه روزی قبل کنکور یه روز صبح برق رفت تصور کنین هوای گرم-کنکور داشته باشی برق هم نباشه دیگه کسی حوصله درس خوندن نداره هرکسی هم یه کاری می کرد من شعر می گفتم صالح داشت تکست می نوشت احسان نذر و نیاز می کرد و سر هر کی به کاری گرم بود تا اینکه احسان گفت چرا برق نمیاد گفتیم برو از اداره برق بپرس گفت شاید فیوز پریده گفتیم برو ببین رفت پایین و دیدیم برق اومد فهمیدیم فیوز پریده تا اومد بالا گفتیم یه چایی بزنیم سماور رو زدیم به برق و دوباره برق رفت فهمیدیم مشکل از سماوره و کار ما شده بود سماور زدن به برق و پروندن فیوز و ......................خندیدن!!!!!!!!!!!!!!!!!!

.:: ::.
قربونت درد نکنه
ن : محمدرضا ت : جمعه سی و یکم اردیبهشت 1389 ز : 1:1 | +

سوم دبیرستان یه بار یکی از معلما سر کلاس موبایلش زنگ زد آخرای صحبتش درست موقعی که کلاس ساکت بود با صدای بلند گفت قربونت درد نکنه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!کلاس ساکت(مدیرعامل سپاهان نه ها!!!!!!!)یهو منفجر شد

یه بار دیگه یکی از معلمای پیش دانشگاهی داشت وارد کلاس می شد و همزمان داشت با موبایل حرف می زد با صدای بلند گفت آقا لطفت درد نکنه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

بعد این همه سال هنوز راز این 2تا جمله ناشناخته مونده

به کسانی که راز این 2جمله را کشف کنند مژدگانی دریافت می شود!!!!!

.:: ::.
سوتیهای معلما
ن : محمدرضا ت : دوشنبه سی ام فروردین 1389 ز : 19:4 | +

امروز بعد از چندی اومدم اپ کنم با سوتیای معلما

به نام مشتق:معلم حسابان ما عادت داشت بنویسه به نام خدا زیرش اسم درس رو بنویسه یه بار نوشت به نام مشتق خدا

من میرم شب برمیگردم:معلم جبرو احتمال زنگ آخر کار داشت زنگ سوم اومد سرکلاس گفت بچه ها من میرم ولی شب برمیگردم

هرکی غایبه بگه حاضر:معلم زبان فارسی داشت حضورغیاب می کرد گفت هرکی غایبه بگه حاضر

پاشو گم شو بشین:یکی از بچه ها شلوغ کاری کرده بود و معلم می خواست بندازتش بیرون صالح اینقدر عجزوالتماس کرد تا معلم بهش گفت پاشو گم شو بشین

من دارم عرق می خورم:معلم محترم دین و زندگی در آخرین روزهای سوم دبیرستان که ما همه پنجره ها رو بسته بودیم گفت پنجره رو باز کنید من دارم عرق می خورم

برو رو تخته:معلم هندسه پیش دانشگاهی می خواست کسی رو برای پرسش صدا کنه پای تخته از جمله تاریخی برو رو تخته استفاده می کرد

.:: ::.
گل کوچیک وسط کلاس
ن : محمدرضا ت : پنجشنبه بیست و هفتم اسفند 1388 ز : 12:29 | +

آخرین روزای سال۸۶ که آخرین روزای دوران تحصیل رو سپری می کردیم یه روز از کل ۴تا کلاس فقط ۲تا معلم داشتیم(زنگ اول و سوم) مونده بودیم ۲زنگ دیگه رو چیکار کنیم تصمیم گرفتیم یه کار نو کنیم همه میزا رو یه گوشه کلاس تلنبار کردیم ۴تا کیف رو به عنوان تیر دروازه استفاده کردیم و یه توپ زرد که از توی انباری کش رفته بودیم رو انداختیم وسط عجیب بود که اصلا سروصدا نکردیم و تا وقتی میزا رو به حال اولیه برمیگردوندیم هیچکس بالا نیومد
.:: ::.
تکل از پشت
ن : محمدرضا ت : جمعه چهاردهم اسفند 1388 ز : 1:10 | +

اول دبیرستان سر کلاس ریاضی مامور پاک کردن تخته بودم و همیشه با دوستام سر این موضوع کل داشتیم یه بار علیرضا(معلم) گفت یکی تخته رو پاک کنه من علی و احسان دویدیم سمت تخته یه لحظه پای من سر خورد و خوردم زمین و به صورت تکل از پشت احسان و علیرضا رو همزمان رو زمین پهن کردم!!! این علی ناجنس هم کارت قرمز درآورد گفت اخراجی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!(کارت از کجا آورده بود نمی دونم)

این اتفاق باعث شد تا مدتها تو مدرسه سوژه بشم(بر عکس همیشه که سوژه می کردم)

.:: ::.
برف بازی
ن : محمدرضا ت : یکشنبه بیست و پنجم بهمن 1388 ز : 0:30 | +

پیش دانشگاهی بودیم روزی که حسابی برف اومده بود و ما متافخانه(مخلوط خوشبختانه و متاسفانه) تعطیل نبودیم رفتیم تو حیاط و دیدیم حیاط سفیدسفید سرایدار مدرسه برفا رو پارو نکرده بود و اکثر بچه ها هم رفته بودن سر کلاس ما هم شروع کردیم برف بازی و اونقدر برف این و اونور زدیم که مدیر اومد گفت یالا برین سر کلاس همه با هم گفتیم نمی ریم داریوش گفت:بعد از مدتها برف اومده ما بریم سر کلاس حمید گفت:تا یه دل سیر برف بازی نکنیم هیچ جا نمی ریم و هر کی یه چیزی گفت یه دفعه صدای التماس رضا بلند شد:آقا جون بچه هات بذار برف بازی کنیم من هم که پیش مدیر ارج و قربی داشتم گفتم:مرتضی(البته ما مدیر رو اینجوری صدا نمی کردیم) ما تا حالا برف به این شدت ندیده بودیم و تا حالا نتونستیم یه دل سیر برف بازی کنیم امروز رو برف بازی می کنیم و جمعه از ساعت ۶صبح اینجاییم و مرتضی هم موافقت کرد به این شرط که جمعه طبق روال مدرسه(یعنی ۸صبح تا ۴ بعدازظهر)بیایم مدرسه و ما هم شرط رو قبول کردیم و دبرو که رفتیم
.:: ::.
گچ بازی سرخابی
ن : محمدرضا ت : چهارشنبه چهاردهم بهمن 1388 ز : 1:50 | +

سوم دبیرستان روز قبل دربی کلاس رو دونیم کرده بودیم یه طرف پرسپولیسیا بودن و طرف دیگه استقلالیا و هیچ پرسپولیسی کنار استقلالی ننشسته بود معلم استقلالیمون دیر کرده بود و پرسپولیسیا می گفتن استقلالی ترسیده یهو از سمت آبی کلاس گچی به سمت ما(یعنی قسمت قرمز) پرتاب شد و جنگ شروع شد و پرسپولیسیا می گفتن اس اس اسرائیلی!!!!!!

من هم رفتم رو تخته نوشتم اس اس لجش گرفته مورچه گازش گرفته

این وضعیت هر زنگ تا زمانی که معلم بیاد ادامه داشت و برای جلوگیری از حیف و میل شدن گچها زنگ آخر تعطیل شدیم

.:: ::.
رقص شبونه
ن : محمدرضا ت : پنجشنبه یکم بهمن 1388 ز : 23:3 | +

بعد از امتحانای ترم۱ پیش دانشگاهی برای تمدد اعصاب برنامه مشهد ریختیم وقتی سوار قطار شدیم متوجه شدیم یه کاروان دختر هم تو همون قطار هستن که اونام پیش بودن قطار که راه افتاد از طرف دخترا صدای آهنگ و بزن و بکوب بلند شد فهمیدیم دارن می رقصن ما هم برای اینکه کم نیاریم آهنگ گذاشتیم و شروع کردیم رقصیدن و تا صبح نذاشتیم دخترا بخوابن البته فاصله واگن ما با بقیه واگنا چون زیاد بود بقیه مسافرا زیاد شاکی نشدن و تنها کسایی که شاکی شدن مسئولای دخترا بودن

.:: ::.

تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به خاطرات و شیطنت های دوران مدرسه مي باشد.
.:: Weblog Theme By : wWw.Theme-Designer.Com ::.

قالب وبلاگ

Free Template Blog

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ

قالب میهن بلاگ

قالب جوان بلاگ

قالب ایران بلاگ

قالب رویا بلاگ

قالب پرشین بلاگ

قالب بلاگ وب

حرفه ای ترین قالب های وبلاگ

ابزار وبلاگ نویسی

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وبلاگ

تم دیزاینر